ذبيح الله صفا

424

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* * بخواب دوش چنان ديدمى بوقت خيال * كه آمدى بر من آن غزل‌سراى غزال چنانكِ تنگ شكر با هزار زيب و فريب * چنانكِ خرمن گل با هزار غنج و دلال زباده نرگس مستش بغمزه مرد افگن * چو غنچه پستهء تنگش بخنده مالامال بهار حسن و جمالش چنان شكفته كه داشت * هزار دامن گل در سر آستينِ جمال بناز در برم آوردى و مرا ديدى * ز مويه گشته چو موى و ز ناله گشته چو نال دلى و در غم او صد هزار غصه و رنج * سرىّ و در سر او صد هزار گونه مُحال ز درد و حسرت و غم ديدهء سرم خون شد * در آتش هوسم دل به سينه در چو زُكال ز مهر گرم شدى در عتاب و از دَمِ سرد * سخن از آن دهن تنگ تنگ گشته مجال بلطف گفتى آخر چه اوفتاد و چه بود * كه گشت سير دل از مهر يار مشكين خال چه مىكنى ، بچه مشغول گشته‌اى ، چونى * چگونه مىگذرانى ، بگوى هان احوال نگفتى ار ز تو روزى جدا شوم باشم * چنانكِ ماهى بر خشك و مرغ بىپر و بال چه آرزوست كه در سر گرفته‌اى ز سفر * مرا بگو كه ترا از چه موقفست مقال حقيقت از تو نه اين چشم داشت بود مرا * زهى چنان كه تويى سرد مهر و زود ملال كنون ازين همه بگذر مرا بگو كآخر * به خدمت كه ، كجا ، ساختى مآب و مآل جواب دادم و گفتم كه هست مقصد من * خجسته عروهء وثقى و بارگاه جلال جناب شاه شريعت رئيس ملّت و دين * كه روزگار يسارست و آفتاب نوال . . . * * كنون كه آتش دردم گرفت بالايى * بر آب ديدهء من هم دمى نبخشايى بيا كه آينهء چشم را جلا دادم * بدان اميد كه از دور چهره بنمايى دلى كه بود درين كار چون زيان كردم * كنون چه سود كند مرهم شكيبايى مراست بر مژه صد عِقْدِ لعل بسته و تو * هنوز بستهء آن تا چگونه بگشايى از آن به مهر تو يكتا شدم كه دوخته‌اند * براى گرم روان خرقهاى يكتايى